|
محکوم به بیهودگی
|
مگر جز خوبی ات گفتم که سوزاندی زبانم را؟
مگر جز عشق می گویم که می بندی دهانم را؟
گمان کردم تو هم در سر...توهم در دل...ولی آخر...
بیا رحمی کن و دیگر مزن بر هم گمانم را
تو شعرم را نمی خواندی.دلم را از خودت راندی
چطور آسوده سوزاندی هم اینم را هم آنم را
هزاران سال شد هر شب وهر شب سوختم در تب
و هر تب می کشد بر لب همین ته مانده جانم را
غمت مثل تبر روییدوسرتاپای من خشکید
وجای تو تبر بوسید جای لب میانم را
خودت را شمع مجلس کن.بکُش مارا.بکُش.بس کن
دلم را سهم کرکس کن.بسوزان استخوانم را
مرا با این دل عاجز رها کردی-خداحافظ-
ولی دیگر بدان هرگز نمی یابی نشانم را
ای میهمان آسمان ای خانه ات آبی
دیوار شب روشن ز تو ای چشم مهتابی
چشمان تو در خاطرم تا صبح روشن باد
سر تا سر شب های پر تشویش بی خوابی
خورشید گرم و روشنی...سرشار از مهری
در روز های خالی وتاریک ومردابی
این حنجره فریاد را از یاد خود برده است
حالا سکوت است و سکون -در اوج بی تابی-
فریاد من جا می شود در((دوستت دارم))
-این جمله ی بی انتهای چار سیلابی-
حرفی نمانده بی گمان تقدیرمان این بود:
من زرد و سرخم -تا ابد- تو سبزی و آبی
باز شعرم پَر زد امشب در هوای اشک تو
می نویسم بیت بیتش را برای اشک تو
می چکد بر دامنت...نه...خاک پایت می شود
هستیِ من ـ قطره قطره ـ پا به پای اشک تو
بی قراری در دل من خواست پیغمبر شود
بعثتـش را بُرد در غار حرای اشک تو
شیر ِ قلبم بارها از حلقه ی آتش پرید
آتشی بدتر ندید از حلقه های اشک تو
خنده ای کن تا ببینم مردنِ این حلقه را
شهر را آذین ببندم در عزای اشک تو
خنده کن...مضمونِ شعرم را عوض کن باز...تا
بگذرم از قصه ی بی انتهای اشک تو
کم کم واسه گنجیشککم داشت موقع رفتن میشد
گنجیشک می گفت ای مونس هر روز من تنها نمون
ای آخرین سر سایه بون با من بیا اینجا نمون
گفتم آخه من خاکی ام بالی ندارم مثل تو
من باید اینجا خورد شم اما تو از اینجا برو
وقتی تو قلب این کویر غیر از خدا هیشکی نبود
رو شاخه های خشک من غیر از تو گنجیشکی نبود
با اینکه من گنجیشککم هیچ وقت نگفتم تو بری
اما حالا وقتش شده که من بیافتم تو بری
اما بدون هرجا بری چشمای من دنبالته
غرق تماشای تو و رقص قشنگ بالته
وقتی که گنجیشکم میرفت تو آسمونا گم میشد
تیکه به تیکه جون من پشت سرش هیزم میشد
وقتی ضریح آینه حاجت نمی دهد
حالا که تیغ قهر تو بر قلب من نشست
حالا که مرگ فرصت طاقت نمی دهد
بگذار من هم از گله ها پُر شَوَم عزیز
هرچند عشق درس شکایت نمی دهد
دنیای من سیاه و سفید است...بهتر است
چون دیده ام که رنگ شرافت نمی دهد
نفرین به هر چه آینه نفرین به هر چه رنگ
نفرین به هر چه بوی صداقت نمی دهد
نفرین به هر چه چلچله نفرین به هر چه باغ
وقتی بهار دست رفاقت نمی دهد
چی بگم که دیگه از دست خودم خسته شدم
بسکه هی مُردم و هی زنده شدم خسته شدم
آخه دنیا مگه تا کی میشه اینجور گذروند؟
مگه تا کی میشه هی رفت و تو هیچ شهری نموند؟
هی از این شاخه به اون شاخه تا کی میشه پرید؟
بگو تا کی میشه هی رفت و به هیچ جا نرسید؟
هر کی هر جا که میره.هر کی که رفت.هر کی اومد.
من همینجا می مونم.هر چی که خوب.هر چی که بد.
من همینجا می مونم.قبرمو اینجا بکنید
عکسمو روی دیوارای همینجا بزنید
به خدا حتی اگه آسمونو گِل بگیرید
اگه حتی دلو از من.منو از دل بگیرید
نمیتونم دیگه از جای خودم جُم بخورم
نمیتونم دیگه آدم شم و گندم بخورم
واسه من اینجا بهشته. نمی خوام دل بکنم
دلی تو سینه نمونده که به دریا بزنم
هر کی هر جا که میره.هر کی که رفت.هر کی اومد
من همینجا می مونم.هر چی که خوب.هر چی که بد
در و دیوار این کوچه می دونن که تنهایی چی آورده سر من
صدای پات هنوزم توی کوچه مث بارون تو گوش من می پیچه
مث بارونی که همراهیمون کرد تو اون کوچه شبای تاریک و سرد
حالا بی تو روزام تاریک و سرده دلم تو کوچه دنبالت می گرده
میام تو کوچه دنبالت می گردم شاید بازم چشاتو پیدا کردم
چشات راستی کجا رفتن عزیزم؟ چی بت پشت سرم گفتن عزیزم؟
بهت گفتن که من زنده م؟ دروغه میگن من بی تو می خندم؟ دروغه
نگفتن بت تو تنهایی اسیرم؟ نگفتن بت دارم بی تو می میرم؟
بیا حال منو از کوچه بشنو که اون شبگردیامو دیده بی تو
در و دیوار این کوچه می دونن که تنهایی چی آورده سر من
تو که نیستی کوچه رنگ خزونه دلش عین دلم یه کاسه خونه
درختاش زردن از دستای پاییز دیواراش خیسن از اشکای یک ریز
باید برگردی تا پاییز بمیره بازم دستای کوچه جون بگیره
دلم می خواد بیای رد شی تا کوچه بازم عطر شکوفه توش بپیچه
همیشه چش براتم چون می دونم یه روزی بر می گردی مهربونم
تو تو دلم مثل یه اسطوره ای تو واسه من سمبل آرامشی
اما همیشه واسه من با غرور خوشگلیاتو به رُخم میکشی
من که خودم از همه بهتر دیدم حلقه به گوشت شده هر رازقی
من که خودم از همه بهتر دیدم از تو داره خط میگیره عاشقی
من که خودم از همه بهتر دیدم میسوزه خورشید واسه چشمای تو
شب داره دق میکنه از حسرتِ صورتِ ماه و موی یلدای تو
من که تو رو از همه بهتر دیدم پس چرا با من مث مردم شدی
پس چرا از کوچه ی چشمای من مثل پری پر کشیدی گُم شدی
**************
رفتی و من دنبال چشمای تو چشمامو دوختم به چراغای شب
دوره میُفتم تا که پیدات کنم تو کوچه و پس کوچه باغای شب
شب که میام تو کوچه همسایمون میگه با خنده:((مگه دیوونه ای
که شبا دنبال اونی))من میگم: ((ماه که به جز شب نداره خونه ای))
ماهی و ماه و گل شب بو تویی حوض و شب و گلدون بی گل منم
تو مث رودخونه میری -بی خیال- اون که جا می مونه روی پل منم
باشه...برو...پاتو بذار رو دلم هر جوری که راحتی هر جور بخوای
اما همیشه یه نفر منتظر چشماشو می دوزه به در تا بیای
با همه ی اینکه داری اینجوری دلخوشیامو به آتیش میکشی
اما هنوزم می نویسم واست:
تو تو دلم سمبل آرامشی
هنوزم واست می میرم ولی باورت نمیشه
می زنم به آب و آتیش ولی حیف سرت نمیشه
می دونم نبودن من که همیشه با تو هستم
غم اولت نبوده غم آخرت نمیشه
می دونم چشاتو حالا تو یه قاب نو گذاشتی
تو چش کَسی که از من کَسِ بهترت نمیشه
تویی و کسی که حالا برات از چیزایی میگه
که یه بیت عاشقونه واسه دفترت نمیشه
می دونم سرت رو هر شب روی شونه ای می ذاری
که پناه گریه های دل پرپرت نمیشه
همیشه واست می مردم ولی باورت نمی شد
هنوزم واست می میرم ولی باورت نمیشه
تو رو با تموم وجودم می بینم
با اینکه تو نیستی ولی من هنوزم
دارم با خیال نگاهت می سوزم
هنوز تو خیالم کنارم نشستی
هنوزم عزیزم ...((عزیزم)) تو هستی
هنوزم می رقصی هنوزم می خندی
هنوزم نشستی موهاتو می بندی
هنوز وقتی پاتو تو خونه ام می ذاری
همه گریه هاتو رو شونه ام می ذاری
هنوزم تو ترس و تو دلواپسی هات
فقط من می مونم واسه بی کسی هات
شبا که تو نیستی هزار بار می میرم
ولی با خیالت بازم جون می گیرم
هنوزم من اینجام...هنوز برنگشتی
هنوز خیلی تنهام...هنوز برنگشتی